شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷

من کافرم

من کافرم و همین کفر را پیشه زندگی خود قرار داده ام چرا که در وجود من خدایان کثیفی وجود ندارد ...

لعنت به همین امامان و پیامبران ...
بگذار به حساب توهین ، با توام ای انسان ، بگو و فریاد زن :
دین را قبول ندارم
خدا را قبول ندارم
پیامبران را قبول ندارم
امامان را قبول ندارم
داد بزن و با صدای رسا بگو این انسان سزایش مرگ است چون :
از مردم دو رو متنفر است
از مردمی که کوچکترین آزادی را نمی خواهند تنفر دارم
از همین مردم که به دین ، به مذهب ، به خدا و ... تعصب دارند بدم می آید
از همین مردم که سراسر زندگی را از دروغ و ریا ساخته اند تنفر دارم
آی با توام فریاد بزن بگو ، چرا ساکتی بگو
بگو که من از نامردانی که به اشتباه مرد شده اند تنفر دارم
بگو تا خدایان دروغین هم بشنوند که من از مصلحت ها و منفعت ها دوری می کنم
حرف نزن ، داد نزن ، بگذار من داد بزنم ، بگذار قبل از مرگم حرف دلم را بگویم :
بگذار مبارزان دروغین همان بت های آزادی باشند چرا که این مردم سزاوار چنین خدایانی هستند !
بگذار همین زندگی را بنا کنیم که صداقتی ، محبتی ، آزادی و عدالتی در آن نیست !

عجب دل پری دارم !
از همین خدا و خدایان !
از همین امامان و پیامبران !
از همین مردم و نامردمان !
از همین حاکمان و مستبدان !

حکم صادر کن آقای قاضی من ایستاده ام و از حرفم دفاع می کنم !
چه راحت می توانی جان مرا بگیری !
ولی چه سخت است که عقاید مرا عوض کنید !

آی ، زندگی لعنت به وجودت که وجود مرا به تباهی کشاند !
نگذاشت آنچنان که از رحم مادرم بیرون آمدم ، لخت و عریان باشم !
لعنت به تو که نگذاشتی همان صافی و پاکی را در وجودم داشته باشم !

بنا هست من بایستم ، زندگی کنم ، مطمئن باش که زندگی را تغییر خواهم داد
مردم رو تغییر می دهم !
خدا را پاک می کنم !
حاکمان را اصلاح می کنم !
مطمئن باش من به آزادی ، صداقت ، عدالت ، برابری و محبت خواهم رسید !
حتی اگر چه در رویا باشد !!!

در خانه دوست :

دل تا ز صبا شنید افسانه دوست
از سینه هوا گرفت زی خانه دوست
تا شمع بلندش به افق روشن شد
جان پر نکشید جز به پروانه دوست
زان خانه که خون عاشقان می ریزد
رفتیم برادران به کاشانه دوست
اندوه نهفته از نگاه دشمن
گفتیم که سر نهیم بر شانه دوست
زنجیر میاورید و تهمت مزنید
بس باد بگویید که : دیوانه دوست
پیمانه همان بود که با دوست زدیم
پیمان نشکستیم ز پیمانه دوست
مرغی که هزار دام دشمن بدرید
بنگر که چه دل خوش است با دانه دوست
ما قصه نبردیم به پایان و شب است
با باده سحر کن تو به افسانه دوست
از سیاوش کسرایی

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

برای آن که نیست !

تهدید شدیم که نام و هویتمان افشا خواهد شد و بنا بر مصلحتی که دوستان انتخاب کردند سکوت را انتخاب می کنیم ولی ما مصلحت طلب و منفعت طلب نیستیم و به هر قیمتی که شده برای آزادی و حقیقت بها می دهیم !
دوستانی که خنجر به دست گرفته اند باید بدانند که همانطور که در مقابل رژیم خونخوار جمهوری اسلامی ایستادیم در مقابل آنها نیز می ایستیم و این سکوت ما نشانه ترس نیست !
برنامه های که در صدای آمریکا پخش می شود ومطالبی که از روی کاغذ خوانده می شود هیچ وقت راهکار نبوده اینها فقط برای منفعت بوده و هست ، شماهای که حتی جرات حرف گفتن را ندارید چگونه مدافع حقوق بشری هستید ! ما آزادی خواه هستیم فرق ما با شما زمین تا آسمان است ، ما یاد گرفته ایم بایستم و بجنگیم !
1- تحریم انتخابات فرمایشی : شرکت در انتخابات خیانت بزرگی به ملت ایران است از هر حرکتی در این مورد حمایت می کنم و برای آن حرکت جان میدهم !
4- خاتمی در دانش‌گاه تهران
5- چرا فريدون فرخزاد را کشتند؟ (۱۶+)
6- تاریخچه شب یلدا را میدانید؟