شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷

گویا همه انتظار داشتند که ما بگوییم گور بابای حسین درخشان !

گویا همه انتظار داشتند که ما بگوییم گور بابای حسین درخشان ! ولی اینگونه نبوده و نخواهد هم بود من و کسانی که با من موافق هستند بدلیل حمایت از آزادی بیان و دفاع از حقوق بشر که توسط این حکومت بنا به هر دلیلی زیر سوال رفته و قربانی بازی های سیاسی شده است دفاع کرده و می کنیم !
اگر بحث عدالت و آزادی بیان هست برای همه باید یکی باشد
تمام احتمالات در مورد حسین درخشان را می دانم و آنها را می نویسم تا دوستانی که بنده را به هر دلیلی سرزنش کرده اند و علت حمایت بنده را پرسیده اند بدانند که بدون مقدمه وارد نشده ایم !
1- دستگیری حسین درخشان یک نمایش برای نشان دادن آزادی بیان و آزادی مخالفان در ایران است ! ممکن است چند روز دیگر خبر آزادی حسین درخشان را بشنویم و جمهوری اسلامی با این دلیل بگوید که در ایران آزادی وجود دارد !
2- شاید براستی حسین درخشان برای اسرائب جاسوسی می کرده است که در این صورت باید منتظر خبر اعدام وی باشیم ! با اینکه جاسوسی هم حکمش اعدام نیست ولی طبعا اگر چنین جرمی برایش به اثبات برسد اعدام خواهد شد ! و به شخصه از مرگ هیچ شخصی خوشحال نمی شوم ! اون موقع باید منتظر باشیم حسین درخشان هم به سرنوشت علي اشتري دچار بشه !
3- ممکن است حسین درخشان از ماموران جمهوری اسلامی باشد و این کار صرفا برای فریب دادن عموم مردم است که وی را شناخته اند !
4- شاید واقعا حسین درخشان بعنوان یک وبلاگ نویس و بخاطر عقاید و نوشته هاش بازداشت شده !
5- ...
بقیه موارد رو خودتون می تونین حدس بزنین مسئله اصلی اینجاست که تو اکثر احتمال ها پای آزادی بیان در میونه ! اگر بازداشتش نمایشه بخاطر اثبات وجود آزادی بیان هست و اگر واقعی بخاطر نبود آزادی بیان هست ! خوب پس ما کار خودمون رو می کنیم از آزادی بیان حمایت می کنیم تا وسیله تازه ای برای بازی های سیاسی نباشه !
متاسفانه همیشه برخورد های نا برابر در بین ماها وجود داشته و دارد وقتی به خودی ها می رسیم عدالت و بی گناهی تنها کلمه ایست که از اون یاد می کنیم وای به روزی که حرف مخالفان و دشمنان مان باشد آن موقع فقط مجازات و جرم به ذهنمان خطور می کند !
آبروی معاون فرهنگی دانشگاه زنجان را بریدم بخاطر چه و که ؟ چون مخالف وی بودیم ! خوب همین تمبر های آزادی خودشون هزاران بار بدتر از اون معاون هستن ! اگر معاون دانشگاه زنجان با یک دختر به صورت مشروط رابطه ای جنسی می خواست برقرار کنه ! مبارزان و تمبرهای آزادی ما با اسم حقوق بشر و مبارزه و ... به ده ها دختر وزن تجاوز کرده اند و تازه می خواهند ادامه بدهند ! ( به زودی زود مطلب کاملی خواهم نوشت )
لینک های مرتبط با حسین درخشان :

وای حسین کشته شد / ملا حسنی

خلاصه اینکه من حرفها و تفکرات حسین درخشان رو تائید نمی کنم ولی به قول آقای علیرضا رضایی اخلاق می گه باید ازش حمایت کنیم !

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۷

حسین درخشان باید آزاد گردد !

خبر دستگیری حسین درخشان از سوی منابع معتبر تائید شد و جای افسوس داره که بسیاری از دوستان وبلاگ نویس با تعصبات و احساسات برخورد می کنند و برای آزادی یک وبلاگ نویس زندانی تلاش نمی کنند ، هر شخصی با هر عقیده ای باید آزاد باشد و بتواند آزادانه اعقاید خود را عنوان کند

حسین درخشان را آزاد کنید

با وجود اینکه اختلاف نظر بسیاری با حسین درخشان دارم ولی برای آزادی وی از هیچ کاری کوتاهی نخواهم کرد ، اگر واقعا مبارز و آزادی خواه هستیم باید بدون جانب داری این کار رو بکنیم حسین درخشان هم بعنوان یک شخص باید آزادانه بتونه بنویسه و زندگی کنه ، تاکید می کنم با وجود اختلاف نظرم با حسین درخشان حاضرم جانم را بدهم تا عقایدش را مطرح کند .

حسین درخشان بعنوان اولین وبلاگ نویس ایرانی شناخته شده است که با آموزش دادن وبلاگ نویس در گسترش آن نقش بسازایی داشته است همچنین وی یکی از مخالفان سانسور و فیلترینگ اینترنت می باشد که از اوایل فیلتر شدن اینترنت جنگ خود را با آن شروع کرده و همچنان با ان مقابله می کند .


حسین درخشان خودش رو اینگونه معرفی کرده است :

اسم من «حسین درخشان» است، هفدهم دی‌ماه ۱۳۵۳ در محله «آب‌سردار» تهران به‌دنیا آمده‌ام و الان در شهر نیویورک زندگی می‌کنم.

یازده سال اول مدرسه‌ام را در «نیکان» و سال آخر دبیرستان را در دبیرستان «شهید مدنی»در نیاوران گذراندم. سه سال اول دبیرستان را البته ریاضی-فیزیک خواندم، اما سال چهارم تغییر به علوم انسانی تغییر رشته دادم و در واقع دیپلمم را با معدل ۸۱/۱۳ در رشته «علوم انسانی و اقتصاد اجتماعی» (عجب اسم پر ابهتی می‌شود وقتی به انگلیسی ترجمه شود) گرفتم.

هر چقدر معدل دیپلمم بد بود، کنکور را خوب دادم و پس از اینکه در مرحله اول کنکور سراسری سال ۱۳۷۲ رتبه‌ی بیست و سوم گرفتم، در نهایت در اولین رشته‌ای که انتخاب کرده‌بودم، یعنی «پژوهشگری اجتماعی- شهید بهشتی» قبول شدم. پس از ورود به دانشگاه بخاطر جو فوق‌العاده ناامید کننده‌ی آنروز دانشگاه و کل جامعه، روزبروز انگیزه‌ام را برای درس خواندن از دست دادم تا اینکه پس از گذراندن بیش از ۱۱۰ واحد و طی حداکثر مدت قانونی تحصیل و چند ترم مشروطی، قبل از اینکه اخراجم کنند خودم تصمیم به انصراف دادم و خلاصه با درجه فوق دیپلمی درسم را تمام کردم.

کمی قبل از انصراف، کار مطبوعاتی‌ام را در یک نشریه دانشجویی به اسم «نگاه تازه» و بعد در ماهنامه سینمایی «دنیای تصویر» شروع کردم. کمی بعدتر، پیشنهادی که به جلایی‌پور و شمس -گردانندگان روزنامه «عصر آزدگان»- درباره نوشتن یک ستون روزانه درباره اینترنت دادم، مورد توجه واقع شد و تا هنگام تعطیلی «عصر آزادگان» این ستون ادامه داشت. پس از آن، دو شماره برای «دانستنیها» نوشتم که آن‌هم پس از سه هفته توقیف شد. بنابراین، یکی دو ماه بعد به روزنامه «حیات نو» رفتم و شروع به نوشتن یک ستون هفتگی باز هم درباره اینترنت کردم که پس از چندی به یک صفحه کامل تبدیل شد. اما پس از چند هفته، ویزای مهاجرت به کانادا رسید و مجبور شدم ایران را ترک کنم.

چند هفته قبل از اینکه ایران را ترک کنم، بخاطر آشنایی‌ با همایون خیری، یکی از تهیه‌کنندگان گروه دانش شبکه تلویزیون، به کار دربرنامه‌ای به‌نام «کاوش» دعوت شدم. در ابتدا برای آنها از اینترنت مطالب علمی تهیه و با صدای خودم ضبط می‌کردم، ولی بعد بخاطر اینکه برنامه مجری نداشت بعنوان مجری پیشنهاد شدم. از آن زمان هم یکی از محققین برنامه بودم و هم مجری برنامه. کارم هم این بود که لابلای بخشهای مختلف برنامه می‌آمدم و بجز حرفهای کلی و گاهی بیهوده‌ای که می‌زدم، تعدادی سایت علمی مرتبط با موضوع هر برنامه هم در پایان کار معرفی می‌کردم.

چون نمی‌خواستم اسمم را به عنوان مجری برنامه، پایین صفحه بنویسند، فقط چند تا از خانم‌های پیر فامیل فهمیده بودند که آن جوانی که عصرها ساعت هفت شب درباره مسایل عجیب و غریب حرف می‌زد، من بودم. البته مطمئنم حتی اگر اسمم را هم پایین صفحه می‌نوشتند فرقی نداشت. آخر چه کسی همینطوری در بهترین ساعت‌های روز، تلویزیون آنهم شبکه یک نگاه می‌کرد که حالا بنشیند و در یکی از کم‌بیننده‌ترین ساعتها، یک برنامه علمی ببیند؟

پس از پنج، شش برنامه ظاهرا نامه‌ای از مقامات بالاتر شبکه آمد که مرا ممنوع التصویر می‌کرد. هرگز دلیلش را نفهمیدم ولی خیلی هم تعجب نکردم. چون من نه مثل بقیه مجری‌ها ریش داشتم، نه کت و شلوار قهوه‌ای و پیراهن سرخابی می‌پوشیدم، نه مرتب «خسته نباشید» و «التماس دعا» می‌گفتم، نه کاکل و پشت مو داشتم و نه انگشتر عقیق دستم می‌کردم. اتفاقا تنها دلیلی که بطور شفاهی از یکی از مسئولین برنامه شنیدم این بود که انگشتر طلای سفید و ساده‌ی ازدواجم در کادر دیده می‌شد.

الان بجز نوشتن این وب‌لاگ و وب‌لاگ انگلیسی‌ام، وب‌سایت نیمه‌خبری دسته‌جمعی صبحانه را نگهداری می‌کتم. هر هفته برای برنامه‌ی روز هفتم در بخش فارسی بی.بی.سی یک برنامه‌ی صدایی ده دقیقه‌ای آماده می‌کنم. همچنین برگزیده‌ای از مطالب همین وب‌لاگ را به انتخاب مسوولین هفته‌نامه‌ی شهروند، هر سه‌شنبه در آن منتشر می‌کنم.

پس از حدود سه سال زندگی در تورنتو تصمیم به بازگشت به دانشگاه و گرفتن مدرک لیسانسم در همان رشته‌ی جامعه‌شناسی از دانشگاه تورنتو گرفتم و فعلا مشغول آن هستم.

بجز دانشگاه تورنتو، که در آن فعلا دارم درسم را در همان رشته‌ی جامعه‌شناسی ادامه می‌دهم،مهمترین مشغولیتم «طراحی مالتی‌مدیا» یا Multimedia Design است که فعلا به شکل آزاد یا Freelance به آن می‌پردازم و بر اساس آن برای
مشتریهای مختلف ، «وب‌سایت» می‌سازم. البته همه کارهای آن را نیز خودم می‌کنم: از گرافیک گرفته تا برنامه‌نویسی. جز اینها، نوشتن همین وب‌لاگ سردبیر: خودم، به فارسی و انگلیسی، به علاوه‌ی چرخاندن چند وبسایت دیگر مانند صبحانه، ایران‌فیلتر، وب‌لاگ‌های ایرانیان هم از کارهایی است که برای خودم تراشیده‌ام.

خبر بازداشت حسین درخشان :

ه گزارش "جهان" به نقل از منابع معتبر، حسین درخشان وبلاگ نویس مطرح ایرانی که از او به عنوان پدر وبلاگ نویسی نام برده می شود بازداشت شد و هم اکنون در حال بازجویی است.

گفته می شود وی در بازجویی های اولیه به جاسوسی برای اسرائیل اعتراف کرده که برخی از اعترافات وی حاوی نکات بسیار پیچیده ای است.

حسین درخشان به اعتبار پیشگامی در وبلاگ نویسی، مورد استقبال محافل اسرائیلی قرار گرفت و در سفری به اسرائیل در سمیناری تحت عنوان «اصلاحات، اپوزیسیون و منازعات در خاورمیانه» در موضوع «وبلاگ نویسی، یک راه واقعی برای مخالفت در خاورمیانه» که در دانشگاه بن گوریان در شهر بیرشیبا برگزار شد شرکت و در آن سمینار سخنرانی کرد. روزنامه هاآرتص ضمن درج این خبر، از وی به عنوان «دوست اسرائیل» یاد کرد.
به استناد گزارش‌های دو روزنامه هاآرتص و جروزلام پست، وی در آن سمینار با تأکید بر مذهبی بودن جامعه ایران، عنوان کرد که مدل مذهبی اسرائیل و ترکیه، مدل خوبی برای ایران است، به ویژه مدل اسرائیل که درخشان درباره‌اش می‌گوید: «اسرائیل یک نمونه دموکراسی است.»
جروزالم پست زیر عکس حسین درخشان از قول خود وی تصریح می‌کند: «من می‌خواهم اسرائیل را برای ایرانی‌ها، انسانی کنم و به آنها بگویم که آن گونه نیست که تبلیغات جمهوری اسلامی می‌گوید مبنی بر اینکه اسرائیل تشنه خون مسلمانان است.»

گفتنی است حسین درخشان به تازگی به کشور بازگشته بود و اخیرا در بسیاری از سایتها از جمله سایتهای اصولگرا مطالب متفاوتی نسبت به عقاید گذشته خویش منتشر کرده بود.

چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷

می زنم فریاد هرچه باداباد - برای رفیق عزیزم مجتبی

گویا تهدید و سرکوب عزیزانمان همچنان دامن گیر آنهاست و این بجز در سوکت من و شما نمی تواند عملی شود فریاد بزنید هر چه بادا باد ! بگویید که چه می خواهید از این عزیزان ؟

آری ! اگر ما با او نباشیم کسی هم با ما نیست مجتبی و همسرش نیاز به دلگرمی و حمایت ماها دارند تا سرکوب گران جمهوری اسلامی بدانند که هیچ وقت پشت حق و حقیقت خالی نیست و تنها نمی ماند

مطلب از وبلاگ مجتبی :

آری، من بر خاکی هرزه روئیدم



در سرزمینی که زندان و شکنجه‌ام کردند و دو سال تمام از زنده‌گی‌ام را گرفتند، زنده‌گی می‌کنم. در سرزمینی که همراه همه‌ی اهالی‌اش دروغ‌ها و تهمت‌ها را می‌بینم و همراه همه‌ی اهالی‌اش به تماشا می‌نشینم زندانی شدن کارگر و معلم و دانش‌جو را، سرزمینی که در آن دوستان‌ام به جرم آزاداندیشی ممنوع از تحصیل هستند، سرزمینی که در آن زندان‌های انفرادی و عمومی‌اش پر است از روزنامه‌نگار و دانش‌جو و نویسنده. در سرزمینی زنده‌گی می‌کنم که در قوه‌ی قضاییه‌اش به جای رسیده‌گی به جرم‌های مفسدان اقتصادی و جاعلان مدارک تحصیلی و برپاکننده‌گان نماز جماعت عریان، پرونده‌ی روزنامه‌ها و دانش‌‌جویان روی میز قاضیان است و رئیس جمهوری‌اش آن را آزادترین کشور دنیا می‌خواند که در آن به مسائل خصوصی مردم هیچ‌کس کاری ندارد. آری من بر خاکی هرزه روئیدم و بر خاکی هرزه زنده‌گی می‌کنم که گوییا در تاریخ‌اش گفته‌اند از هزاران پهلوانی و دلیری و مردانه‌گی که هنوزش ندیده‌ام چیزی.
متاسفم و صدها بار متاسفم از این‌که سرزمینی را که برای هزارها دلیل دوست می‌دارم، نامردان و گرگ‌صفتانی پر کرده‌اند که مانندش را ندیده‌ام. متاسفم از این که یک ماه تمام است که ماموران امنیتی با تلفن‌های‌شان به تهدید من و همسرم همت گماشته‌اند. متاسفم که آن‌قدر ناتوانند که همسرم را در روز روشن در خیابان بازداشت می‌کنند و از او می‌خواهند که از من جدا شود و او را تهدید به زندان و پرونده‌سازی می‌کنند. متاسفم که آن‌قدر حقیرند که برای رسیدن به خواسته‌های‌شان سعی می‌کنند دست به هر کاری بزنند.
آری، من بر چنینی خاک هرزه‌یی زنده‌گی می‌کنم که مردان حکومتی‌اش رسم عاشق‌کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی را خوب می‌دانند. خاک هرزه‌یی که ماموران امنیتی‌اش شاعرکشی مرام‌شان است و هر کدام کتاب لغتی دارند که باید هر نویسنده تنها از روی آن بنویسد.

ماموران امنیتی که طبق معمول همیشه هیچ مجوز و نشانی از خود نشان نداده‌اند همسرم را هنگام برگشت از محل کار، در خیابان متوقف می‌کنند و وی را سوار ماشین می‌کنند. آن‌ها به وی می گویند که می‌خواهند مرا به دلیل فعالیت‌های سیاسی و نوشتن وبلاگ بازداشت کنند. پرینت وبلاگ‌ام را نشان‌اش می‌دهند و بعد از وی می‌خواهند که از من جدا شده و به دلیل مسائل اخلاقی از من شکایت کند و وقیحانه از وی می‌خواهند که بر علیه من شکایت کند و می‌گویند که اگر این‌کار را نکند خود وی راهی زندان می‌شود.
و همه‌ی این‌ها همان است که در پرونده‌ی قبلی‌ام بود و با تک به تک آن‌ها آشنایی دارم. فعال شدن دفتر اینترنت و لایحه‌یی را که برای وبلاگ‌نویسان به مجلس فرستاده‌اند گوییا قربانی می‌خواهد و چه کسی از من بهتر که کینه‌های بسیار از من دارند و تبرئه شدن از بسیاری از اتهامات در پرونده‌ی قبلی‌ام داغی ابدی بر دل‌شان گذاشته است.

همسرم وقتی پشت خط‌های تلفن ماجرای این بازداشت را بازگو می‌کرد می‌گریست و زار می‌گریست. همراه این ماموران یک زن هم بوده است، مانده‌ام که این زن چه‌گونه تاب آورده این‌چنین ظلمی را در حق یک زن دیگر. مانده‌ام که نوشته‌های یک وبلاگ چه مقدار گران می‌آید که تا خصوصی‌ترین مسائل زنده‌گی وارد می‌شوند و جدایی همسرم را از من طلب می‌کنند. هیهات من الذلة

حال من از چه کسی به خاطر بازداشت همسرم و تهدید‌های یک ماهه‌ی خود و همسرم از طریق کامنت گذاری در وبلاگ‌های‌مان و تلفن‌‌های مداومی که به ما می‌شود باید شکایت کنم؟ هم‌چون این تلفن‌ها که هر چه زنگ می‌زنی ناکجاآباد است انگار:
77999366
77219535
77999390
77999127
1000526650
1000547560
1002649230
باید چه‌گونه و به کجا شکایت ببرم که کسانی با استفاده از امکانات خاص می‌توانند به ما زنگ بزنند و ما را تهدید کنند و برای این‌که ما تلفن را برداریم می‌توانند کاری کنند که شماره‌های دوستان‌مان روی نمایش‌گر همراه‌مان بیافتد؟ این شماره‌های یک طرفه چه کسی دارد و کدام سازمان و ارگان امنیتی می‌تواند چنین کند؟

می زنم فریاد هرچه باداباد

لینک مطلب از وبلاگ قمار عاشقانه